حكيم زجاجى

1016

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بدين شهر بر بوى شاه آمدم * بدين جا به يك ساله راه آمدم مرا بود يك حقه درّ خوشاب * مدور منورتر از آفتاب بيامد يكى پير دلال زود * مرا برگرفت و روان شد چو دود نكوهيده پير دلاراى من * بر او عرض كرد آن گهرهاى من چو جوهر بديد اندر آن انجمن * روانش ز شادى برآمد ز تن بها كرد و بخريد ز آن‌سان كه خواست * همىگفتم اين را جهانى بهاست چو زر خواستم گفت فردا پگاه * بيا تا برى زر از اين جايگاه دوم روز رفتم براى درم * يكى پير ديدم نشسته دژم گره در جبين دل پر از خشم و كين * مرا گفت دلال كاى پيش‌بين يك امروز ديگر تقاضا مكن * تو با مهتران جز مواسا مكن كه او را دل امروز برجاى نيست * چو دى خرم و عالم‌آراى نيست جگرخسته ز آن جاى گشتيم باز * بساط طرب درنوشتيم باز سيم روز دلتنگ برخواستم * برفتم ز دستور زر خواستم يكى بانگ بر من زد آن نابكار * مرا گفت كاى خام ناهوشيار بر اين كار بگذشت حالى دو سال * برآمد ز تن جانت اى بدسگال برو تا بيارند سيم از عراق * نمايم رهت سوى وصل از فراق نرفتم برش تا برآمد دو ماه * يكى روز از بامداد پگاه چو كردم سلامش جوابم نداد * به‌جاى گهر نيز آبم نداد مرا جان بىجوهر آمد به درد * برون رفتم از پيش او روىزرد سه ماه دگر صبر كردم در اين * شدم با غم و رنج و محنت قرين يكى روز ديگر برفتم برش * پر از بادهء كبر ديدم سرش به دو گفتم اى صدر بادين و داد * سخن‌هاى من با تو بيد است و باد بخواهد شدن كاروان صبحدم * به من بر از اين بيش افسون مدم اگر زر ندارى گهر باز ده * يكى را بر خويش آواز ده به گفتار من گوش بگشاد پير * سخن بود در گوش او همچو تير به نزدش زمانى ستادم ز پاى * برون آمدم خسته و تيره‌راى چو در خانه رفتم نشستم به درد * دو سرهنگ حالى درم باز كرد